با صورت زمین خورد. پسرش به شدت مضطرب شد
با عجله دوید تا پدرش را که بیرون از مطب منتظر بود را خبر کند. به سرعت برگشت و خبری از پدرش نبود.
هرچه زنگ زدند جواب نداد.
وقتی به هوش آمد گریه می کرد. فقط همین چند کلمه را گفت:
هیچ کسی رو ندارم. شوهرم تهدید کرده که خودتو دختر و پسرت رو می کشم. خانواده خودم هم باهام قهر کردن... اعتیاد داشت و برای ترک اعتیاد شوهرش به اینجا آمده بود...
نمی دانم چرا در چنین موقعیت هایی اینقدر به هم می ریزم...
نرو، بمان...ما را در سایت نرو، بمان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 83